خداوندا!

 

 

اگر روزی زعرش خود به زیر آیی

 

لباس فقر پوشی

 

و غرورت را واسه تکه نانی به

 

زیر پای نامردان بیندازی

 

زمین و آسمان را کفر می گویی

 

نمی گویی ......؟!

 

 

خداوندا!

 

اگر روزی بشر گردی

 

زحال ما خبر گردی

 

پشیمان می شوی از قصه ی خلقت

 

از این بودن از این بدعت

 

 

 خداوندا!

 

تو می دانی که انسان بودن و 

 

موندن در این دنیا چه دشوار است

 

چه رنجی می کشد آنکس که انسان

 

 است  و روحش از احساس سرشار است.

 

 

 

                                          محبوب من

 

 

همیشه هراس دارم خورشید عشق من چون سپیده ی

 

صبحگاهی زودگذر باشد.

 

می ترسم دوران تابندگی محبت تو نتواند از میان ابرهای

 

تیره و تار بگذرد و روان مرا روشن سازد.

 

بدین جهت این روزها احساس می کنم نگاه تو در عین

 

اینکه پر از خنده و شادی است غم عمیقی را همانند

 

اسرار دریای بیکران در خود حفظ می کند.

 

با اینکه درخشش چشمان زیبایت جان به من بی جان

 

می بخشد ولی از این دوری مبهم احساس رنج و اندوه

 

می کنم.

 

از تو می خواهم با ابراز عشق خود مرا در برابر این

 

فاجعه ی عظیم یعنی ترس از آینده مطمئن کنی....

 

 

 

 

 

                                   

                                               نخستین عشق

    

 

می گویند نخستین عشقی که در شباب جوانی وجود

 

انسان را فرا می گیرد هرگز فراموش شدنی نیست و

 

آتش سوزاننده ی آن عقل و دل ودین انسان را پایمال

 

می کند...

 

من می گویم...

 

عشق از نخستین روز تا واپسین دم حیات این بشر را

 

چون شمعی فروزان زنده نگاه می دارد و نشاط

 

وشادمانی بدو می بخشد.

 

دل بی عشق انسان را به دیار جنون می برد و بلای دل

 

صاحبدلان عشق است...

 

ولی همین بلا.. مستی دل انگیزی دارد که شاید از

 

سرچشمه ی حیات ابدی فروزندگی خاصی را گرفته و

 

منعکس می کند.

 

 

 

 

 

                                                         انتظار تلخ!

 

 

 

منتظر هستم...

 

زیرا می دانم تو به سوی من باز خواهی گشت

 

با همه ی قدرت خود این انتظار تلخ را تحمل خواهم کرد..

 

زیرا می دانم اگر جشم تو هم مراجعت نکند قلب و

 

روحت به سوی من

 

به سوی عشق جاودانش خواهد شتافت.

 

قلبی که در ان خاطره ها و خوشی ها و نگاه ها برای ابد

 

مدفون است..

 

و با هر ضربان خود آن ها را نیز به حرکت در می آورد..!

 

من هنوز هم منتظرم .....

 

منتظرم چونکه حتی مرگ هم نمی تواند مار را از هم

 

جدا کند..

 

زیرا هنوز قلب های ما با خاطرات گذشته هم چنان با یک

 

آهنگ می تپد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                          تنهایی؟!

 

 

 

تنها....

 

همیشه تنها بدون اینکه در دنیا دلی باشد که

 

ثانیه ای چند به خاطر من بتپد دنیا را ترک می کنم!

 

تنها باز هم تنها در وادی خاموشان... در تاریکی

 

مطلق به سوی نیستی پیش می روم..

 

 دیشب از درد و غصه های بیشمار خود به سختی

 

گریستم.

 

در این تنهایی و سکوت و درد من تو را فراموش نمی کنم

 

و از اینکه تو مرا رها کردی و دل تو را با خودت و با وجود

 

آسوده خاطرت به دست خدای بزرگ می سپارم.. 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط اشکان در دوشنبه یکم فروردین 1390 ساعت 9:49 موضوع | لینک ثابت